یک هفته بود که با بی وتن زندگی می کردم، گاهی خودم را جای ارمیا می گذاشتم و خود را در آن شرایط تصور می کردم. البته بعضی وقت ها هم خجالت می کشیدم که خودم را جای او بگذارم، نه به خاطر برخی از کار هایش، بلکه به خاطر آن طرز فکر مادی گرایانه ای که از او ساخته بودم و حال می دیدم که در چه اشتباهی غوطه ور بوده ام. یک هفته ی تمام با او خندیدم، با او اشک در چشمانم حلقه زد و با او عاشق شدم و همه ی این ها مقدمه ای بود برای درک همان چیزی که امام به آن می گفت اسلام آمریکایی و اسلام ناب محمدی، از آن بیل که درس خارج می خواند بگیر تا آقای گاورنمنت تا حتی خود ارمیا.

گاهی آن پسرک ساده ی داستان ارمیا را به یاد می آورم و چه شباهت عجیبی بود میان ارمیای ارمیا و ارمیای بی وتن!! هر دو را جامعه طرد می کرد، هیچ کس آنها را درک نمی کرد، شاید از نگاه نیمه ی مدرن بتوان هر دو را دیوانه محسوب کرد و از نگاه نیمه ی سنتی مرد خدا. و آن گاه که ارمیا به کوهستانی پناه برده بود که مردمانی ساده دل و مهربان با تمام سختی ها در آنجا زندگی می کردند و از تمدن پر سر و صدا و پر هیاهوی مدرن شهری به دور بودند را به یاد آوردم و هر چه سعی کردم قرابتی میان آنان و مردمانی که در استون نیویورک، آن مهد پیشرفت تکنولوژی و تمدن بشری، زندگی می کنند بیابم، جز یک چیز نیافتم و آن همان یک رویی بود و پذیرفتن تمام جوانب یک تمدن، حال آنکه آن آقای گاورنمنت یا آن مسئول اداره ی آموزش دانشگاه، خود نمی دانستند که به کدامین سوی در حرکتند!! گاهی غربی اند و گاهی شرقی. این جور آدم ها هستند که باید ازشان ترسید.

و آن گاه که استخوان های مصطفی زمانی در اسید سولفوریک حل می شد را، حل شدن تمدن اسلامی خویش در تمدن غرب وحشی تصور کردم، اما چه زود به خود آمدم که تمدن معنویت گرای اسلامی همانند آن تمدن غرب نیست که با از بین رفتن مظاهر مادی اش، صحنه روزگار را ترک کند بلکه روح آن تمدن اسلامی در کالبد تک تک مردمانی که با جان خویش به آن اعتقاد دارند، دمیده شده است، هر چند که فی الحال مجال بروز نباشد اما " نصر من الله و فتح قریب ".

و آن " البلاء للولاء " ش را در ابتدا ولای آرمیتا تصور می کردم و حال در می یابم که چه ساده لوحانه آرمیتا را با قطع الوتین ارمیا اشتباه گرفته بودم. و شاید این بلا، لازمه ی رحمت بر کسی است که لا یرحمه العباد و قبول آن که لا یقبله البلاد.

نه تنها قطعه ی چهل و هشت، بلکه هیچ کدام از تک لاله ها را هم نباید تنها گذاشت.