دلنوشته ای که قرار نبود دلنوشته شود!

مدت زیادی میشه که این وبلاگ رنگ مطلبی رو به خودش ندیده،

راستش من هم یه مدتی می خواستم اینجا رو تبدیل کنم به دلنوشته نامه های خودم ولی هر جور با خودم حساب کردم دیدم لااقل اینجا نمیشه این کارو کرد.

این روزها دیگرحس و حال سیاست را ندارم، حتی ریاست دانشگاه هم دیگر برایم مهم نیست،نمی دانم، رحمانی می گفت هنوز نبریده ام اما من .... نمی دانم، شاید دیگر دارم می برم، نه به خاطر خودم که هیچ دردی را هنوز حس نکرده ام، بلکه به خاطر انقلابی که خون های بسیاری به پایش ریخته شده تا چنین رشد کرده است،به خاطر آنهایی که از خود گذشتند به امید عدالت؛ چه واژه غریبی! این روزها احساس می کنم عدالت هم دچار بی عدالتی شده است؛ بی عدالتی بالاتر از قلب مفهوم؟!!!

می گفتم! دیگر حتی استاد و نمره و فارغ التحصیلی هم برایم آنچنان شیرین نمی نماید، شاید کنکور هم! البته فعلا که به جبر روزگار مجبورم شیرین بنمایانمش بر این نفس خویش؛ جالب شد، نمی دانم این هم عدالت است یا نه!!!

شاید این روزها بریدن از عشق هم عدالت باشد، شاید هم معنایش شده بازی با عشق!!

هر چه خواستم رک بگویم دیدم نمی شود؛ آخر در جولان عدل که نمی شود همه چیز را رک گفت، اینگونه که نوشتم شاید خودم هم معنای حرف هایم را در نیابم؛ فقط می دانم که خسته ام، خسته ام از همه چیز، از همه کس، از همه آنهایی که دم از ارزش می زنند و ندانند معنایش را، از همان ها که دم از دین می زنند و مانده اند در ثواب ها، از همان ها که هر چه می کنند به امید حور و پری است،

از آنها که لباس خدمت را در چشمان خسته ام جز خیانت تصویر نمی کنند، از آنها که هیچ نمی توانم در موردشان بگویم،

زبانم الکن است، دست هایم نیز،

شاید قلبم هم دارد اشتباه می کند، شاید آنچه می پندارم جز حقیقت است، شاید بوف درون من هم کور است،

بچه که بودم به جهان های موازی می اندیشیدم، به تناسخ، به دنیای توهمی، به خود موهومی،

نمی دانم! شاید این روزها دلم هوای بچگی کرده است، هوای رساله احکام امام، حکم شکار حیوانات، و چه حیوانی سرکش تر از خود؟!!

آری، مشکل من و نه تنها من، بلکه مشکل ما همین است، ساده عبور کردیم از خیالات بچگی، از جهان بی جنگ، از فردای بی تبعید، از عدل، از عدالت، از هستی،

شاید هم خودش، آری خود او، من خدای بچگی را بیشتر دوست دارم، خدایی که بچه ها را دوست دارد و بچه هایی که خدا را دوست دارند،

اما این روزها، رابطه یک طرفه شده است؛ عقل نمی اندیشد و چشم نمی بیند، خدا هنوز هم دوستم دارد و من ....

چه بگویم، گفتم نمی خواهم دلنوشته بنویسم، دلنوشته که چه بگویم، خودم هم شاید نتوانم بفهمم منظور خودم را!

و چه حس خوبی است درد دل، درد دل با خودت، برای خودت،

اشک،لبخند و خدایی که در این نزدیکی است،

در قلم، در کاغذ، در بازتاب نور از واژگان خیس نقش بسته بر دفتر خاطرات،

و چه خاطره ای است خاطره درد و رنج، خاطره اندوه، خاطره اشک!

و فقط تو میدانی حال دلم را،

خیلی سال است اینگونه ام، امروز دوباره یاد آن روز افتاده ای؟ آن روز که نام مرا از محبانت نوشتند؟ آن روز که عشق به تو تفویض شد؟

آری، دل هر چه گفت فقط یک کلام بود، تو را می خواهد!

دوران فراقت زیاد شده است، لااقل بر دلهایمان بتاب! آری، بر همین دل های سخت، بر همین دلهای تنگ!

بتاب! شاید دریابیم اشتباه خویش را! شاید بفهمیم حال و روز فکر خویش را! شاید بدانیم که بچگی ها به تو نزدیک تر بودیم، بچگی ها مفاهیم را بهتر بلد بودیم! شاید...شاید...

شاید عدل را هم دوباره ببینیم، نه در بیرون، که در درون خود، درون سینه مان، درون قلبمان!

تعریف امروز ما خیلی عجیب است، شاید حتی عجیب تر از خلقتمان!

امروز عدالت را به ما جور دیگری می گویند، آری، با کلمات، با همین ها!

عدالت! سرهای بریده، بدن های خونین، گنبد ترکش خورده، مادرهای عزادار و شاید هم شاد و خوشحال!

عدالت! فحش، ناسزا، تخریب، تهدید، تطمیع، ارعاب، راندن!

عدالت! شاید همان ارتباط با نامحرم، همان که بایست از او دوری گزید، علامه می گفت هر آنکه از خدا بریده است نامحرم است!

آری، در این میان اما خاطرات کودکی چیز دیگری می گوید،

صبر...صبر... و باز هم صبر!!!!!

شاید بیاید آن روز؛ می آید! شک ندارم و تو خود می دانی! بهتر از هر کس دیگر تو خود میدانی، می دانی که من هم اینگونه نمی مانم...

عشق، فطرت، مهربانی و صفا!

یک روزمی آیند همه با هم؛ و من نشسته نه که در حرکتم تا آن روز! حتی به قیمت سلاخی رگ های گردنم؛ آری، خون سرخ، سر سبز!! چقدر آشنایند این ها!

فقط همین را می گویم، دیگر دارم می برم آقا! همین و بس!

/ 3 نظر / 9 بازدید
هادی نیاکی

[ناراحت]

خلیل زاده

کشته شو اما نمیر!